تبلیغات
وبلاگ پزشکان شهرستان شوش دانیال (ع) - مطالب دل نوشته
پنجشنبه 15 تیر 1391

یک لحظه تامل

   نوشته شده توسط: دکتر علی قطفان    نوع مطلب :دل نوشته ،

لقمان حکیم پسر را گفت: امروز طعام مخور و روزه دار، و هر چه بر زبان راندى، بنویس . شبانگاه همه آنچه را که نوشتى، بر من بخوان؛ آن گاه روزه‏ ات را بگشا و طعام خور 

شبانگاه، پسر هر چه نوشته بود، خواند . دیر وقت شد و طعام نتوانست خورد . روز دوم نیز چنین شد و پسر هیچ طعام نخورد. روز سوم باز هر چه گفته بود، نوشت و تا نوشته را بر خواند، آفتاب روز چهارم طلوع کرد و او هیچ طعام نخورد .

روز چهارم، هیچ نگفت . شب، پدر از او خواست که کاغذها بیاورد و نوشته‏ ها بخواند.

 پسر گفت: امروز هیچ نگفته‏ ام تا برخوانم.

لقمان گفت: پس بیا و از این نان که بر سفره است بخور و بدان که روز قیامت، آنان که کم گفته‏ اند، چنان حال خوشى دارند که اکنون تو دارى .

 


شنبه 10 تیر 1391

یك لحظه تامل

   نوشته شده توسط: دکتر علی قطفان    نوع مطلب :دل نوشته ،

گاهی اوقات از نردبان بالا میرویم تا دستان خدا را بگیریم ؛

غافل از اینكه خدا پایین ایستاده و نردبان رامحكم گرفته تا ما نیفتیم .


جمعه 9 تیر 1391

راز بقا

   نوشته شده توسط: دکتر علی قطفان    نوع مطلب :دل نوشته ،

شیر آفریقایی هر شب که می خوابد می داند که فردا باید از کندترین غزال افریقایی کمی تندتر بدود تا از گرسنگی نمیرد.
و غزال آفریقایی هر شب که می خوابد می داند که فردا باید از تندترین شیر آفریقایی کمی تندتر بدود تا کشته نشود.
مهم نیست که تو شیر هستی یا غزال، مهم این است که فردا را از امروز تند تر بدوی. 
این راز بقاست


چهارشنبه 7 تیر 1391

تغییر زندگی 2

   نوشته شده توسط: دکتر علی قطفان    نوع مطلب :دل نوشته ،

آلفرد نوبل از جمله افراد معدودی بود که این شانس را داشت تا قبل از مردن، آگهی وفاتش را بخواند! زمانی که برادرش لودویگ فوت شد، روزنامه‌ها اشتباهاً فکر کردند که نوبل معروف (مخترع دینامیت) مرده است. آلفرد وقتی روزنامه های صبح را می‌خواند با دیدن آگهی صفحه اول، میخکوب شد:
"آلفرد نوبل، دلال مرگ و مخترع مر‌گ آورترین سلاح بشری مُرد!"
آلفرد، خیلی ناراحت شد. با خود فکر کرد: آیا خوب است که من را پس از مرگ این گونه بشناسند؟
سریع وصیت نامه‌اش را آورد. جمله‌های بسیاری را خط زد و اصلاح کرد. پیشنهاد کرد ثروتش صرف جایزه‌ای برای صلح و پیشرفت‌های صلح آمیز شود.
امروزه نوبل را نه به نام دینامیت، بلکه به نام مبدع جایزه صلح نوبل، جایزه‌های فیزیک و شیمی نوبل و... می‌شناسیم. او امروز، هویت دیگری دارد.
یک تصمیم، برای تغییر یک سرنوشت کافی است!


یکشنبه 21 خرداد 1391

تغییر زندگی

   نوشته شده توسط: دکتر علی قطفان    نوع مطلب :دل نوشته ،

در زمان ها ی گذشته ، پادشاهی تخته سنگی را در وسط جاده قرار داد و برای این كه عكس العمل مردم را ببیند خودش را در جایی مخفی كرد. بعضی از بازرگانان و ندیمان ثروتمند پادشاه بی تفاوت ازكنار تخته سنگ می گذشتند. بسیاری هم غرولند می كردندكه این چه شهری است كه نظم ندارد . حاكم این شهر عجب مرد بی عرضه ای است      و ...

با وجود این هیچ كس تخته سنگ را از وسط برنمی داشت . نزدیك غروب، یك روستایی كه پشتش بار میوه و سبزیجات بود ، نزدیك سنگ شد. 
بارهایش را زمین گذاشت و با   هر زحمتی بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را كناری قرارداد.

ناگهان كیسه ای را دید كه زیر تخته سنگ قرار داده شده بود ، كیسه را باز كرد و داخل آن 
سكه های طلا و یك یادداشت پیدا كرد. پادشاه در آن یادداشت نوشته بود :

" هر سد و مانعی میتواند یك شانس برای تغییر زندگی انسان باشد. 


یکشنبه 21 خرداد 1391

بهشت و جهنم

   نوشته شده توسط: دکتر علی قطفان    نوع مطلب :دل نوشته ،

یک مرد روحانی، روزی با خداوند مکالمه‌ای داشت: خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟
خداوند آن مرد روحانی را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها را باز کرد؛ مرد نگاهی به داخل انداخت.


ادامه مطلب

سه شنبه 16 خرداد 1391

ثروتمند فقیر

   نوشته شده توسط: دکتر علی قطفان    نوع مطلب :دل نوشته ،

روزی یک مرد ثروتمند ،پسر بچه کوچکش را به یک ده برد تا به او نشان دهد مردمی که در آن جا زندگی می کنند ، چقدر فقیر هستند.
آنها یک روز و یک شب را در خانه محقر یک روستایی به سر بردند.
در راه بازگشت و در پایان سفر ، مرد از پسرش پرسید :
نظرت درباره مسافرتمان چه بود؟
پسر پاسخ داد : عالی بود پدر
پدر پرسید: آیا به زندگی آنها توجه کردی؟
پسر پاسخ داد : فکر کنم.
پدر پرسید : چه چیز از این سفر یاد گرفتی؟
پسر کمی اندیشید و بعد به آرامی گفت :
فهمیدم که ما در خانه ، یک سگ داریم و آنها 4تا .
ما در حیاط مان فانوس های تزیینی داریم و آنها ستارگان را دارند.
حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود اما باغ آنها بی نهایت است.
در پایان حرف های پسر  ،زبان مرد بند آمده بود ،
پسر اضافه کرد:
متشکرم پدر که به من نشان دادی ما واقعا چقدر فقیر هستیم…!!!


پنجشنبه 28 اردیبهشت 1391

یک لحظه تامل

   نوشته شده توسط: دکتر علی قطفان    نوع مطلب :دل نوشته ،

مرد مسنی به همراه پسر ۲۲ ساله‌اش در قطار نشسته بود. قطار شروع به حرکت کرد. پسر ۲۲ ساله که کنار پنجره نشسته بود دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با لذت لمس می‌کرد فریاد زد: پدر نگاه کن درخت‌ها حرکت می‌کنن. مرد مسن با لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد.کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرف‌های پدر و پسر را می‌شنیدند و از حرکات پسر جوان که مانند یک کودک ۲ ساله رفتار می‌کرد، متعجب شده بودند.زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه می‌کردند.باران شروع شد.او با لذت آن را لمس کرد و چشم‌هایش را بست و دوباره فریاد زد:پدر نگاه کن باران می‌بارد.زوج جوان دیگر طاقت نیاورند و از مرد مسن پرسیدند: ‌چرا شما برای مداوای پسرتان به پزشک مراجعه نمی‌کنید؟مرد مسن گفت: ما همین الان از بیمارستان بر می‌گردیم.

امروز پسر من برای اولین بار در زندگی می‌تواند ببیند!

 


سه شنبه 26 اردیبهشت 1391

نهاد آدمیان

   نوشته شده توسط: دکتر علی قطفان    نوع مطلب :دل نوشته ،

نوه پیرمرد سر خ پوستی از وی درمورد کشمکش و نزاع موجود درنهاد آدمیان سوال نمود؛

 او در جوابش گفت:                                                                                       

 این نبرد ، مبارزه بین دو گرگی است که همواره در درونمان جریان دارد "

و ادامه داد: 

 یکی از گر گها ، شرو بدی و یا همان عصبانیت ، حسادت ، حزن ، حسرت ، حرص

و آز، نخوت ، خودخواهی ، گناه ، خشم ، دروغ ، دنائت ، غرورکاذب وبرتری جوئی است، 

و گرگ  دیگر ، خیر  و نیکی یا همان شادی، صلح، عشق، آرامش،  تواضع، مهربانی، خیرخواهی، یک دلی، بخشندگی، صداقت ، شفقت و ایمان است .

 پسر ک بعد از دقیقه ای تامل ، از پدر بزرگش پرسید  :

در نهایت کدام یک از این گر گها ، پیروز میدان است ؟

پدر بزرگ پاسخ داد :   

هر کدام که توغذا یش دهی !

                                                                                                                                                                                                   بر اساس افسانه ای از اقوام


ادامه مطلب

چهارشنبه 20 اردیبهشت 1391

بندگان خدا

   نوشته شده توسط: دکتر علی قطفان    نوع مطلب :دل نوشته ،

کودکی با پای برهنه روی برف ها ایستاده بود و به ویترین فروشگاهی نگاه می کرد.
زنی در حال عبور بود که کودک را دید.
كودک را به داخل فروشگاه برد و برایش کفش و لباس خرید و گفت   : "مواظب خودت باش "
کودک رو به زن کرد و گفت  : " ببخشید خانوم شما خدا هستید؟ "
زن گفت: " نه من یکی از بندگان خدا هستم "
کودک گفت  : "میدانستم با او نسبتی دارید " !


ادامه مطلب

تعداد کل صفحات: 3 1 2 3